سلام. امیدوارم که خوب باشید. نمیدونم کسی اینجا رو میخونه یا نه. اصلا گاهی فکر میکنم شاید دوستای نادیدهام من رو از یاد بردن. طوری که اگه بهشون ویس بدم با صدام به مدتها قبل پرتاب میشن. زندگی یهوقتایی دستت رو میگیره و به جایی میبره که اگه خود دوسال قبلت از دور یواشکی دیدت بزنه، مثل اون فاختهی معروف شعر خیام میگه کوکو کوکو. شایدم کلا دست از زندگی بشوره. این روزا مشغول مزه مزه کردن جهان واقعیام. دارم خیابونهای شهرم رو یاد میگیرم. با دوستان دیدهام وقت میگذرونم. شبها میرم پارک و صدای بچهها توی گوشم میپیچه که یهوقت یادم نره زندگی. این روزا از دور سخت و ترسناک بهنظر میرسه. ولی از نزدیک آدمیزاد با همهچیز کنار میاد. میدونید که چی میگم. بیش از هر وقت دیگهای تشنهی تعامل با آدمهام و توی تمام زندگیم انقدر آدمدوست نبودم. امروز که داشتم با رئیس حوزهی امتحان حرف میزدم و بهش میگفتم بابا بیست و پنج چیه، شما نهایتا هجدهسالتونه، فاطمهی یک سال پیش داشت من رو تماشا میکرد و کوکو کوکو.گاهی فکر میکنم من برای اون فضای نادیده زیادی کوچیک بودم. و وصلهی ناجور. من همیشه کوچیک بودم. اون وقتی که دوستای نادیدهام کنکور داشتن، من نداشتم. وقتی اونا رفتن دانشگاه، من کنکور داشتم. من باید تمام تعطیلات درس میخوندم و دوستام میتونستند همدیگه رو ببینند و آزادانه سفر کنند. من همیشه بین دوستای نادیدهام، اونی بودم که تو یه شهر کوچیک و از نظر بقیه مسخره، بزرگ شده بود و خیلی بدیهیات رو نمیدونست و توی شهر خودم کسی بودم که بیشتر از یه شهر کوچیک مسخره، میدونست. من برای هیچکجا پذیرفته نبودم. انقدر به اشتراک گذاشتم و انقدر وابسته شدم که همهچیز رو از یاد بردم. و به خودم که اومدم دیدم دارم ب
برچسب:
نویسنده: ترانه ابراهیمی
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1402 ساعت: 22:43